ميرزا حسن حسينى فسايى
379
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
رأى صوابنماى شاهى اطلاع نداشتند ، در تحير افتاده ، ملامتها مىنمودند و نمىدانستند كه : آنكه دلش مهبط نور خداست * كى رود آن ره كه مآلش خطاست « 1 » و بعد از دو شب و روزى توقف ، نامه به محمد خان مرقوم فرمود كه شما سابقا به ما نوشتيد كه عزم گزاردن « 2 » حج را دارم و متوجه عراق و آذربايجان هستم و ما در جواب نوشتيم ما هم عزم زيارت آستانه مباركه رضويه على صاحبها الف ثناء و تحيه را داريم ، چون شما به وعده خود وفا نكرديد ، ما وفاى بعهد خود كرده به زيارت آستانه مباركه ، شرفياب شديم ، غبار كوى او را مىشنيدم كحل بينائى * به حمد اللّه نمردم تا به چشم خويشتن ديدم و مقصود از نگارش ، آنكه مناسب چنان بود كه آن جناب چون از موكب همايون ما وقوف يابد ، به قدوم استقبال پيش آيند و شرائط مهماندارى را به تقديم رسانند ، چون اين معنى از قوه به فعل نيامد ، ما براى ملاقات شما تا ظاهر بلدهء مرو كه مسكن شماست تشريف حضور ارزانى داشتيم و در اين مقام نيز از آن جناب ، لوازم انسانيت ظاهر نگشت ، ناچار عطف عنان فرموديم و اين نامه را به محمد خان رسانيدند و روز ديگر پادشاه كامگار ، امير بيك موصلو را با سيصد نفر سوار ، بر سر پل نهر محمودى بازداشت « 3 » و نفس نفيس همايون با سپاه ظفر اكتناه به صوب قريه تلختان « 4 » نهضت نمودند و مقرر فرمود كه امير بيك چون سياهى سپاه محمد خان را ببيند ، فرار كرده ، به موكب و الا ملحق شود « 5 » تا اوزبكان دلير گشته ، از حصار شهر دور شوند و چون محمد خان معلوم داشت كه پادشاه دينپناه ، كوچ كرده و يقين نمود كه تا عراق توقف نخواهند نمود ، روز ديگر با سپاه اوزبك ، از شهر درآمد و به غرور موفور ، از عقب پادشاه مظفر منصور ، نهضت كرده ، چون به قريهء محمودى رسيد ، امير بيك فرار كرد و محمد خان در حركت شتاب نموده ، از سياهآب « 6 » گذشت و امير بيك به موكب و الا رسيد و حضرت صاحبقران گيتىستان ، با چهار هزار نفر سوار به استقبال محمد خان شتافته ، در نواحى محمودى ملاقات شد و چندين نفر سوار از دو جانب به خاك هلاك افتادند و نسيم فتح و ظفر بر رايات سپاه قزلباش وزيده ، لشكر اوزبك پراكنده گشته ، در آب سياه آب ريخته ، مرد و مركب روى هم انباشتند كه با زمين مساوى گرديد و محمد خان شيبانى خود را به چهار ديوار خرابى رسانيد « 7 » كه راه بيرون شدن نداشت « 8 » و جماعتى از سپاه قزلباش ، آن چهار ديوار [ ى ] را محاصره نمودند و تمامى همراهان او را كشتند و كشتهء خودش را در زير دست و پاى كشتگان يافتند « 9 » . سر او را بريده به حضور حضرت خاقان گيتىستان رسانيدند و آن حضرت فرمان داد تا پوست آن سر را كنده ، از كاه انباشته ، براى سلطان بايزيد قيصر روم فرستاد و استخوان آن سر را در طلا گرفته ، پياله ساخته ، در مجلس عشرت در گردش
--> ( 1 ) . نقل از حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 510 . ( 2 ) . در متن : ( گذاردن ) . ( 3 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 511 . ( 4 ) . همانجا . ( 5 ) . در متن : ( شوند ) . ( 6 ) . ( . . . بىدغدغه از سياهآبى كه در آن راه است بگذرند ) . حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 511 . ( 7 ) . در متن : ( رسانيده ) . ( 8 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 511 . ( 9 ) . ر ك : همانجا .